
سلام دوستان امروز میخوام تموم داستان رو بنویسم و تموم کنمخوب هنطور که گفتم یه شماره بهم اس داد منم فهمیدم حنانه سxa0xa0 نمیدونستم چی بهش بگمxa0 یه جواریی استرس داشتم . بعد سلام علیک و احوال پرسی رفتم سر اصل ماجرا بهش گفتم که دوست دارم اما نه دوست داشتن معمولی.قربونش برم وقتی فهمید دوسش دارم از این رو به اون رو شدxa0 . گفت که من با کسی دوست نمیشمxa0 .من اصلا کسی رو دوست ندارم و...بهش گفتم مگه من چه مه که اینقدر سماجت میکنیxa0 گفت تو هنوز بچه ایxa0 در حالی که من ازش 2سال بزرگ بودمبله بعد چند روز ا...
ادامه مطلب