سلام دوستان این داستان زندگیه خودمه کاملا واقعیه
بریم سر داستان
اول آذر94 بود منو دوستم که اسمش رضا بود داشتیم از مدرسه برمیگشتیم یه دخترو دیدم که هم محله ما بودن تو اتوبوس بودیم من به دوستم گفتم اسم این دختره چیه دادا اونم گفت اسمش حنانه هست منم گفتم چه خوش قیافست و از این جور حرفا .
روز اول زیاد تو کف ش نبودم
5 دی 94
از اون موقع تقریبا یه ماه گذشته بود و من هر موقع که میدیدمش جذبش میشدم تو این مدت هم بعضی روزا میدیدی تا این که امتحانات ترم شروع شد
8دی94 روز اول امتحانات
امروز روز اول امتحانات نوبت دی شد مثل همیشه چون امتحان اول بود دین و زندگی داشتیم رفتم سوار اتوبوس بشم تا برم مدرسه اتوبوس اومد سوارش شدم ایستگاه بعدی دختری امد قیافش خیلی آشنا بود دیدم همون حنانه س امد نشست رو رو ی من طرف خانوما از اونجا تا جای که اون پیاده میشد (اون زود تر از من پیاده میشد) فقط نگاش میکردم اون هم منو نگا میکردم بعضی موقع ها هم نگا هامون به هم گیر میکرد که یا من هول میشدم اینورو نگاه میکردم یا اون همین جا بود که عاشقش شدم (خدا هم شاهده که به خاطر عشق روی تخت عاشقش نبودم)

نمیدونم چرا اما واقعا دوسش داشتم دست خودم نبود دوستام همه میگفتن ولش کن اون هر روز با یه پسری دوسته
اما گوش من بدهکار نبود . هر موقع که امتحان داشتم اون هم امتحان داشت وقت هامون باهم یکی بود هر روز هم عاشقتر میشدم واقعا دوسش داشتم تا اینکه...
دوستان چون داستان زیاده ادامشو بعدا مینویسم

امید وارم تا اینجای داستان خوشتون اومده باشه

تاریخ داستان بعدی 95/7/22 شکست عشقی...
ما را در سایت شکست عشقی دنبال میکنید
برچسب: روز اول مدرسه,روز اول که میخندیدی,روز اول دانشگاه,روز اول مهر,روز اول عید فطر,روز اول ذی الحجه,روز اول عيد قربان,روز اول که دیدمش گفتم,روز اول ماه رمضان 1395,روز اول دانشگاه چه کنیم, نویسنده: بازدید: 238 تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:16